الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
103
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
را گفت : مرا در رنج و سختى افكندى و اگر در خانهء من در نيامده بودى تو را بازمىگردانيدم ، درست نيست با اينكه اين سخن را تنها در اين دو كتاب ديدم و ديگر كتب معتبره از آن خالى است و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه دو روايت دربارهء هانى ذكر كرده است يك روايت دالّ بر مدح او است و ديگر در ذمّ او و سيّد از روايت ذمّ جواب داد كه اين قصّه را ناقل آن بىاسناد ذكر كرد و به كتابى نسبت نداد . [ 1 ] و در كتب تواريخ و سير كه مهيّا براى اين امور است چيزى مذكور نگرديده است و در هنگام بيعت گرفتن معاويه براى يزيد هر چه اتّفاق افتاد و هر كس از آن خرسند بود يا ناراضى و هر يك چه گفتند اهل خبر همه را نقل كردهاند و اين قصّه را از هانى نياوردهاند و اگر صحيح بود اولى بود از ديگر خبرها به نقل كردن براى غرابت آن با اينكه حسن عاقبت هانى - رحمه اللّه - كه بيعت يزيد را رد كرد و به يارى حسين عليه السّلام برخاست هر تفريط كه پيش از اين كرده بود از ميان ببرد مانند حرّ - رحمه اللّه - كه توبه كرد و توبهء او پذيرفته گشت بعد از آن كار كه كرد و آن منكرى كه از دست او صادر شد و كار او دشوارتر بود از هانى و از آن هانى ناچيز و به قبول توبه نزديكتر انتهى . ( 1 ) از ابى العباس مبرّد نقل شده است كه گفت : شنيدم معاويه كثير بن شهاب مذحجى را
--> [ 1 ] ابن ابى الحديد در شرح قول امير المؤمنين « آلة الرّئاسة سعة الصّدر » از كلمات قصار آن حضرت دو حكايت از سعهء صدر معاويه آورده است حكايت اول دربارهء هانى است و مشتمل بر مذمّت او ، سيد بحر العلوم بدان اشارت كرده و جواب داده است و حكايت اين است : آن هنگام كه معاويه براى پسر خود يزيد بيعت مىستانيد به ولايت عهد ، اهل كوفه به ديدار او به شام رفتند و هانى بن عروه ميان آنها بود و او سرور قوم خود بود روزى در مسجد دمشق با مردم كه بر گرد وى بودند گفت : عجب است كه معاويه ما را به قهر به بيعت يزيد اجبار مىكند و حال يزيد معلوم است اين هرگز به انجام نرسد . در ميان آن مردم جوانى از قريش نشسته بود خبر به معاويه برد معاويه پرسيد : آيا تو شنيدى هانى را چنين مىگويد ؟ گفت : آرى . گفت : باز نزد او برو و در حلقه او نشين چون انبوه مردم سبكتر شد و پراكنده شدند بگو اى شيخ سخن از تو به معاويه رسيد تو در زمان ابى بكر و عمر نيستى و دوست ندارم ديگر از تو اين سخن صادر گردد اينها بنى اميّهاند و اينكه جرأت و اقدام آنها به چه پايه است و من اين كلام را جز به خيرخواهى و دلسوزى تو نگفتم پس بنگر تا چه مىگويد و خبر آن را براى من بياور . پس آن جوان نزد هانى رفت و چون مردم بپراكندند نزديك او شد و آن سخن بازگفت به صورت نصيحت هانى گفت : اى برادرزاده نصيحت تو به آن اندازهها كه من مىشنوم نرسيده است و اين سخن ، سخن معاويه است . آن جوان گفت : مرا به معاويه چهكار و اللّه او امر نمىشناسد . هانى گفت : باكى بر تو نيست اگر او را ديدار كردى با او بگوى كه راهى به اين امر نيست و يزيد به خلافت نرسد برخيز اى برادرزاده . جوان برخاست و نزد معاويه رفت و او را بياگاهانيد معاويه گفت : از خداى استعانت مىكنم بر وى و پس از چند روز زائران را گفت حوائج خويش را بخواهيد و هانى هم در ميان آنها بود نامه بيرون آورد و حوائجش در آن نوشته و بر معاويه عرض كرد معاويه گفت : چيزى نخواستى بر اين بيفزاى هانى برخاست و هر چه به خاطرش گذشت ياد كرد و نامه بر معاويه عرضه داشت معاويه گفت : چنان دانم كه كوتاه كردى مطلب خود را بيفزاى . هانى برخاست و هيچ حاجت براى قوم خود و اهل شهر خود نگذاشت مگر همه را نوشت و نامه بر او عرض كرد گفت : چيزى نخواستى بر اين هم بيفزاى . هانى گفت : اى امير المؤمنين يك حاجت مانده است گفت : آن چيست ؟ گفت : آنكه من متولّى امر بيعت يزيد باشم در عراق . معاويه گفت : چنين كن كه سزاوار اين گونه كارها تويى چون به عراق آمد در كار بيعت بايستاد و به معونت مغيرة بن شعبه والى عراق .